مدیر : خانم اگه میخوای اسم دخترت رو بنویسی باید صدو پنجاه هزار تومن
بریزی به حساب همیاری...
زن : مگه اینجا مدرسه دولتی نیست !؟
زن : اسمش هر چی هست.تلویزیون گفته به همه مدارس بخشنامه شده که مدارس
دولتی هیچگونه وجهی نمیتونن دریافت کنن!
زن : آقای مدیر من دوتا بچه یتیم دارم! آخه از کجا بیارم ؟!!
ـ خانم محترم! وقتی وارد اینجا شدی رو تابلوش نوشته بود یتیم خونه یا مدرسه؟!
آهای مستخدم،این خانم رو به بیرون راهنمایی کن!!
...
زن با چشمهای پر اشک منتظر اتوبوس واحد بود...
اتومبیل مدل بالائی ترمز کرد...
روزنامه ای که روی صندلی جا مانده بود رو برداشت و بهش خیره شد :
کمیته مبارز با فقر در جلسه امروز ...
ستاد مبارزه با بیسوادی ...
تیتر درشت بالای صفحه نوشته بود : با ۲۰۰۰۰۰ زن خیابانی چه می کنید !؟
زن با خودکاری که از کیفش بیرون آورده بود عدد را تصحیح کرد:
با ۲۰۰۰۰۱ زن خیابانی چه می کنید !؟
...

تو جغرافیای من ِ کوچیک،دنیا خیلی بزرگه و من نمی خوام مثل ِ یه نقطه کوچیک توش گم بشم
تو جغرافیات اونقدر بزرگه و دنیا اونقدر کوچیک که دیگه توش گم نمی شی
تو جغرافیای من و تو ،دنیای ما اونقدر بزرگه که
جغرافیای من و تو حتی توش گمه
دنیای من و تو چه قدر بزرگه اگه من و تو با هم باشیم
پرواز اعتماد را یاد بگیریم
که اگر نباشد ،بالهای رابطه مان خواهد سوخت و این پروانه زیبا دیگر پری برای گشودن نخواهد داشت
تقدیم به SANI

من به هیچ وجه خدا را لمس نکرده ام ،
خدایی که لمس کردنی باشد که دیگر خدا نیست.
اگر هر دعایی را هم اجابت کند ،همین طور.
همانجا بود که برای اولین بار حدس زدم که ،عظمت دعا
بیش از هر چیز در این امر نهفته است که پاسخی به آن داده نمی شود و
زشتی سوداگری را به این مبادله راهی نیست.
این را هم دریافتم که آموختن دعا آموختن سکوت است
و عشق فقط از جایی شروع می شود
که دیگر هیچ انتظاری برای گرفتن هیچ چیز وجود نداشته باشد.
عشق تمرین نیایش است و
نیایش تمرین سکوت...
"آنتوان دوسنت اگزوپری

نیمه شبی عریان، خسته از کشــمکش های بی حاصل,
بسِتوده از شکــــست های بسیار..
و زندگــــــی...
و بیهودگیها و بیهوده گری هایش
به تنهایی خود پناه بردم...
با شدتی وحشیانه و جنون آمیز
آن چنان که قلبم را سخت به درد آورَد
آرزو کردم ای کاش هم اکنون همچون مسیــــــح ،
بی درنگ ، آسمان ازروی زمین برم دارد .
یا لا اقل همچون قــــــــــارون ، زمین دهان بگشاید
و مرا در خود فرو بلعد
اما ... نه ،
من نه خوبی عیسی را داشتم و نه بدی قارون را ....!
من یک « متوسط » بی چاره بودم و ناچار
و محکوم که پس از آن نیز « باشم و زندگی کنم » .
نه !!!!، باشم و زنده بمانم !
و در این « وادی حیرت » پر هول و بیهودگـــی سرشار ، گم باشم
و همچون دانه ای که شور و شوق روییدن در درونش
خاموش می میرد و آرزوهــای سبز در دلش می پژمرد ،
در برزخ شوم ِ این « پیدای زشت »
و آن « ناپیدای زیبا » خرد گردم ...
که این سرگذشت دردناک و سرنوشت بی حاصل ماست ...
در برزخ دو سنگ این آسیای بی رحمی که
« زندگـــــی » نام دارد !...

خیلی ها زود آلزایمر میگیرن:
پيرمردي صبح زود از خانه اش بيرون آمد.پياده رو در دست تعمير بود به همين خاطر در خيابان شروع به راه رفتن كرد كه ناگهان يك ماشين به او زد.مردم دورش جمع شدند و او را به بيمارستان رساندند.
پس از پانسمان زخم ها ،پرستاران به او گفتند كه آماده عكسبرداري از استخوان ها بشود .پيرمرد در فكر فرو رفت.سپس بلند شد و لنگ لنگان به سمت در رفت و در همان حال گفت:كه عجله دارد و نيازي به عكسبرداري نيست.
پرستاران سعي در قانع كردن او داشتند ولي موفق نشدند .براي همين از او دليل عجله اش را پرسيدند.
پيرمرد گفت:زنم در خانه سالمندان است.من هر صبح به آنجا مي روم و صبحانه را با او مي خورم. نمي خواهم دير شود!پرستاري به او گفت:شما نگران نباشيد.ما به او خبر مي دهيم.كه امروز ديرتر مي رسيد.
پيرمرد جواب داد:متاسفم.او بيماري فراموشي دارد و متوجه چيزي نخواهد شد و حتي مرا نمي شناسد.
پرستارها با تعجب پرسيدند:پس چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او مي رويد در حالي كه او شما را نمي شناسد؟
پيرمرد با صداي غمگين و آرام گفت:اما من كه مي دانم او چه كسي است.

ای دوست من تنها نمان و یار شو ، نه با هر کسی ، با او که در کنارش آرام میگیری...(مجتبی)

روزگاريست همه عرض بدن مي خواهند
همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند
ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند
گرگ هايي كه لباس پدري مي پوشند
آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند
عشق ها را همه با دور كمر مي سنجند
خوب طبيعيست كه يك روزه به پايان برسد
عشق هاي كه سر پيچ خيابان برسند


زن چادرسیاه را می پچید دورش
حاجی می گوید: بازم داری می ری سر خاک شوهرت؟
زن آرام سرش را تکان میدهد.
حاجی دست می کشد روی ریش بلندش پاکت را از جیب در می آورد
می گیرد رو به زن
می گوید: اینم اجاره این ماه صاب خونت اومد بده بهش. نبری بدی خرما و گلاب.
دختر از پشت پاهای زن سرک می کشد. زن سر به زیر ایستاده با گردن کج، بی آنکه چیزی بگوید.
حاجی می رود طرف درمی ایستد عبایش را مرتب می کند زن دست دختر را می گیرد.
حاجی برمی گردد طرف زن.
می گوید: امشبم می یام.
باد چراغ شکسته جلوی در را تکان می دهد زن می نشیند روی زمین و چادر سیاهش را می کشد روی سرش....
.
.
.
(ای خدا اینجا دیگه کجاست؟)